تبليغاتX
قرن 21
به صرف یک فنجان قهوه و سيگار
 

 

كُنج تنهايي خويش

به خودم مي نگرم

گاهي گريه و گاهي خنده اي

به لبانم مي نشانم

*      *       *

عبور از اين بي راهه ها

بر هم مي زند خيال ما را

سرگيجكي مُزمن ،‌ به افكارم مي نشانم

*       *       *

 نگو كه باور ندارم

خاك هم مرا پس مي زند

پس بوسه اي شيرين

به نهادش مي نشانم

*        *        *

كُنج تنهايي خويش

به خودم مي نگرم

خسته و محزون پيكرم را

به بالين مي نشانم

*        *          *

كنج تنهايي خويش

به ستاره ها مي نگرم

كُنج تنهايي خويش

خوابي به چشمانم مي نشانم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:28  توسط الهه تاریکی  | 

واژه ها را كه مي گردم ، گم مي شوم
دور ِ دور
فكري به قلبم مي رسد
نجواي ترس پيداست
كوته ولي با سوز
از خيالِ خام جمله هايم مي نالد
كه راه را گم كرده اند .
از بطن چپ يا راست
به مغزم مي رسند
و در پيچاپيچ سلولهاي خاكستري فراموش مي شوند .
واژه ها تاييد شدند
جايي براي نوشتن نيست !

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 2:52  توسط الهه تاریکی  | 

ثانیه ها را به من چه ؟
من که نمی دانم
 از شروع ، از شعر
چه مي خواهم 
 نمي دانم در كدام بي راهه
سكوت با من هم سایه شد
پايان راه كجا بود
نمي دانم ، نمي دانم !


پ.ن : زمان بر هر لحظه زندگی رنگی می زند ، گاهي ترسناك و گاهي ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:50  توسط الهه تاریکی  | 

 


از کابوس های شبانه ام چه بگویم ؟
به که بگویم ؟
شبی که باور سکوت
در ابهامات پیچا پیچ مغزم جان می گرفت ؟
کسی نبود !
جایی نبود !
من باور کرده بودم که اینجا شهر سکوت است .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:36  توسط الهه تاریکی  | 

 

خواسته هايم ، ناخواسته هايم شده است

اندوهي بزرگ بر من حاكم شده است

گريزي مي خواهم در اين سوختن ها

تا كه پروانه را

ديداري باشم .

خواسته هايم چونان رويايي شيرين

در فراسوي زمان

راهي جز آرزو

به حكم ناخواسته هايم ندارند .

كاش پروانه را بيابم

تا  به شاگردي ، مرا گويد  

كه چگونه خواسته هايم ، نا خواسته هايم نباشند .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:18  توسط الهه تاریکی  | 

 

 

 

نواهاي هم وزن يك خاطره

آوازهاي بي درد اين گستره

زمان در انتهاي اين مصرع پر مي كشد

به بي نهايت آرزوهاي  سرد‌ِ يك حادثه

روح ،‌ خسته از هم خوابه هاي هرزه

و جسمي زجر كُش مي شود در هر لحظه

آغاز پروازهاي شوم ِ اين دهه

در وهم و هبوط  آن تجربه

و پاياني خيس

از دلهره هاي يك عارضه

كه در بي كراني روياها

 به خاك نمي سپارد

تنها شاخه گل خاطراتش را


پ.ن: همه چیز آخرش یه خاطره می شه کاش خاطراتمون خوب باشه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1:8  توسط الهه تاریکی  | 

 

 

به هر کسی که می نگرم در شکایت است

در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟!

                                                    ( طایر شیرازی)

 

* من چی بگم؟ این بیت از طایر همه چی رو گفت. . .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:29  توسط قلم فرانسه  | 

چند روزي ِ اوضاع روحيم كمكي به هم ريخته  يكي از همسايه هاي خوبمون ۵ شنبه شب به علت سكته قلبي از اين جهان چشم فرو بست . مهندس امير طائب پدر مهندس پيمان طائب بهترين دوست من از ۳ سالگي تا به حال از اين دنيا رفت تا باز هم يك نفر از خوب هاي جهان رفته باشه !!!

قلمم چيزي نمي تونه بنويسه جز اينكه تسليت بگه اين غم بزرگ رو به دوست عزيزم ارزوي صبر جميل براي ايشون  از خداوند متعال داشته باشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:3  توسط الهه تاریکی 

 


پ.ن : هوا خیلی سرد شده همش لرزیدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:39  توسط الهه تاریکی 

 

 

 

 

سو سوي نور كوچكي

از دور پيداست .

كو چه عاريست ازعبوري گم

سايه اي مدفون به زير سُم

در پس اين پيچ و خم هايش

نيست ، هيچ نجواي موزوني

ارام است.

 آرام تر از يك خواب خوش

در واپسين لحظه هاي عمر

مردمانش ، همه عريان 

ايستاده و شاهد  ، همه لرزان

عا ريست از عبوري گم

كوچه باغ صفحه ي بيستم

و سو سوي نور كوچكي

... 

 

 


پ.ن : وقتی که می خوای بنویسی و واژه ها رو گم می کنی همیشه دنبال یه چیز باید باشی اونم نوشتنه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:34  توسط الهه تاریکی  |