|
به صرف یک فنجان قهوه و سيگار
|

كُنج تنهايي خويش
به خودم مي نگرم
گاهي گريه و گاهي خنده اي
به لبانم مي نشانم
* * *
عبور از اين بي راهه ها
بر هم مي زند خيال ما را
سرگيجكي مُزمن ، به افكارم مي نشانم
* * *
نگو كه باور ندارم
خاك هم مرا پس مي زند
پس بوسه اي شيرين
به نهادش مي نشانم
* * *
كُنج تنهايي خويش
به خودم مي نگرم
خسته و محزون پيكرم را
به بالين مي نشانم
* * *
كنج تنهايي خويش
به ستاره ها مي نگرم
كُنج تنهايي خويش
خوابي به چشمانم مي نشانم .

واژه ها را كه مي گردم ، گم مي شوم
دور ِ دور
فكري به قلبم مي رسد
نجواي ترس پيداست
كوته ولي با سوز
از خيالِ خام جمله هايم مي نالد
كه راه را گم كرده اند .
از بطن چپ يا راست
به مغزم مي رسند
و در پيچاپيچ سلولهاي خاكستري فراموش مي شوند .
واژه ها تاييد شدند
جايي براي نوشتن نيست !

ثانیه ها را به من چه ؟
من که نمی دانم
از شروع ، از شعر
چه مي خواهم
نمي دانم در كدام بي راهه
سكوت با من هم سایه شد
پايان راه كجا بود
نمي دانم ، نمي دانم !

از کابوس های شبانه ام چه بگویم ؟
به که بگویم ؟
شبی که باور سکوت
در ابهامات پیچا پیچ مغزم جان می گرفت ؟
کسی نبود !
جایی نبود !
من باور کرده بودم که اینجا شهر سکوت است .
خواسته هايم ، ناخواسته هايم شده است
اندوهي بزرگ بر من حاكم شده است
گريزي مي خواهم در اين سوختن ها
تا كه پروانه را
ديداري باشم .
خواسته هايم چونان رويايي شيرين
در فراسوي زمان
راهي جز آرزو
به حكم ناخواسته هايم ندارند .
كاش پروانه را بيابم
تا به شاگردي ، مرا گويد
كه چگونه خواسته هايم ، نا خواسته هايم نباشند .

نواهاي هم وزن يك خاطره
آوازهاي بي درد اين گستره
زمان در انتهاي اين مصرع پر مي كشد
به بي نهايت آرزوهاي سردِ يك حادثه
روح ، خسته از هم خوابه هاي هرزه
و جسمي زجر كُش مي شود در هر لحظه
آغاز پروازهاي شوم ِ اين دهه
در وهم و هبوط آن تجربه
و پاياني خيس
از دلهره هاي يك عارضه
كه در بي كراني روياها
به خاك نمي سپارد
تنها شاخه گل خاطراتش را
پ.ن: همه چیز آخرش یه خاطره می شه کاش خاطراتمون خوب باشه !
به هر کسی که می نگرم در شکایت است
در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟!
( طایر شیرازی)
* من چی بگم؟ این بیت از طایر همه چی رو گفت. . .
قلمم چيزي نمي تونه بنويسه جز اينكه تسليت بگه اين غم بزرگ رو به دوست عزيزم ارزوي صبر جميل براي ايشون از خداوند متعال داشته باشه .
پ.ن : هوا خیلی سرد شده همش لرزیدم .
سو سوي نور كوچكي
از دور پيداست .
كو چه عاريست ازعبوري گم
سايه اي مدفون به زير سُم
در پس اين پيچ و خم هايش
نيست ، هيچ نجواي موزوني
ارام است.
آرام تر از يك خواب خوش
در واپسين لحظه هاي عمر
مردمانش ، همه عريان
ايستاده و شاهد ، همه لرزان
عا ريست از عبوري گم
كوچه باغ صفحه ي بيستم
و سو سوي نور كوچكي
...
پ.ن : وقتی که می خوای بنویسی و واژه ها رو گم می کنی همیشه دنبال یه چیز باید باشی اونم نوشتنه !